کارت دعوت عروسی 3 /شهید اطلاعات عملیات 



مهدی برای تشییع جنازه برادرش هم نیامد!
25 بهمن، سالروز شهادت سردار سرلشکر شهید مهدی باکری، فرمانده لشکر 31 عاشوراست؛ سرداری که به بسیجی بودنش افتخار میکرد. او علمدار سپاه اسلام بود که همانند علمدار قهرمان کربلا، حضرت اباالفضل العباس (ع) داغ برادر دید و سپس خود به شهادت رسید.
مهدی، افتخار خداوند شد

مهدی پاک بود همچون آب و مهربان همانند نسیم. در هوای کمال میرویید. در فضای مسجد وقرآن قد میکشید.
منبع : خبرگزاری فارس
نامش نام مقدس پیامبر اعظم(ص) و شناسنامه اش، شناسنامه پیروان روح ا... است. الحق که طالب شهادت و شهامت و رشادت و ولایت است. نام «حاج طالبی» از هر کلمه ای برای رزمندگان، شیرین تر و محبوب تر بود و هست. اخلاقش مثل اخلاق مولایش علی(ع)، روشش در زندگی حسنی(ع)، روحیه اش حسینی(ع)، در دفاع از ولایت و نظام اسلامی حقا که ابوالفضلی(ع) است. تا زمانی که دفاع و جهاد و شهادت بود در کنار رزمندگان به عنوان یک بسیجی خاکی خادم و غرق در خدمت بود و بعد از قبول قطعنامه با دلی آرام لباس رزم دیگری به تن نمود و در کنار جانبازان و خانواده های معظم شهیدان مشغول خدمت شد. «حاج محمد» بارها و بارها مورد آماج تیر و ترکش های دشمن بعثی قرار گرفت دلیر مردیش ارتش بعث عراق او را «شیر زرد» خمینی نام نهاده بود. حاج طالبی یک پهلوان و پهلوان صفت است که شاگردانی هم در مکتب پهلوانی دارد و به جامعه جانبازان پهلوان تحویل داده است. اولین روزی که عملیات نصر7 در ارتفاعات بولفت عراق به وقوع پیوست حاج طالبی آن موقع فرمانده گردانی بود که بچه های تحت فرماندهی اش اکنون در لوای حق و آسمان ها در حال پروازند. «گردان حمزه سید الشهدا» از تیپ حضرت نبی اکرم(ص) کرمانشاه او جلوی ستون راه می رفت و دشمن نیز مثل نقل ونبات آتش تهیه می ریخت. همیشه در مقابل دشمن کسی نمی دید که حاج طالبی تفنگ به دست گرفته باشد زیرا می گفت اگر سلاح به دست گیرم دشمن فکر می کند عددی به شمار می رود! همیشه او را با یک چوبدستی! یا عصا! و یک چفیه می دیدند ولی آنروز دیدم که سر ستون خم شد و بارها زمین گرم جبهه را بوسه زد. می دانید چه چیزی را بوسه زد. بدن غرق به خون شهید «حاج روح ا...»، فرمانده قهرمان گردان خیبر را دیدم که چند ساعتی از شهادتش نگذشته بود و از رفقای بسیار عزیز «حاج محمد طالبی» به شمار می رفت. «حاج محمد» را دیدم که بوسه ای افتخارآمیز بر پیشانی رفیقی دلیر می زد و گویا جمله ای در گوش حاج روح ا.. زمزمه می کرد... گویا طلب شفاعت بود. گویا همان جمله معروف «ای رفیق نیمه راه» و یا جمله زیبای« سلام مرا به مولا و شهیدان برسان.» حاجی اکنون از همان شهیدان زنده و گمنامی است که همه رزمندگان و یادگاران دفاع مقدس و قافله عشق، دل به وجود مبارکش خوش دارند و دور و برش مثل شمع و پروانه می چرخند. اکنون نیز با همان قیافه ملیح و دوست داشتنی و بسیجی در محافل رزمندگان و ایثارگران و جانبازان و مستضعفان حاضر می شود. بدون هیچ ادعایی در گوشه ای از مجلس می توانی پیدایش کنی. هر وقت او را ببینی انگار همین الان از پاکسازی معبر طلاییه و شلمچه برگشته البته از گذر زمان مقداری مثل شیران پیر. این رادمرد بارها و بارها تا مرز شهادت پیش رفت و حتی در کربلای5 تیر مستقیم دشمن به صورت مبارکش برخورد کرد و نصف صورتش را محو نمود ولی حاجی مگر خم به ابرو آورد و گذاشت که دشمنش شاد شود. پس از چند ماه حاجی را دیدم که قیافه پهلوانیش یک سوم شده ولی با قامت راست و استوار، او مدال های فراوانی از دلاور مردی هایش نیز دارد و بهترین مدال او آن است که هنوز یک بسیجی و یک رزمنده خاکی است و از دار دنیا جز با بسیجیان و شهیدانش با چیز دیگری طرح رفاقت نمی ریزد. یاد و خاطراتش همیشه در قلوب دلیرمردان عشق و شهادت پایدار باد.
منبع : سایت نوای دلنشین
به حضرت زهرا علیه السلام متوسل شدم

چند شب پیش از عملیات، شهید احمد جولاییان همراه با یکی از دوستانش برای انجام آخرین شناسایی به محور دشمن رفته بود. درست در همان محوری که قرار بود امشب در آن عملیات اجرا شود. در حالی که نهر ابوعقاب پر از موانع بود، احمد و دوستانش خیلی آرام و با احتیاط وارد نهر شدند و به هر زحمتی که بود از موانع عبور کردند و خود را به عمق دشمن رساندند.
سنگرهای کمین عراقیها را شناسایی کردند و پس از شناسایی کامل در حال برگشت، هر دو در سیمهای خاردار و لابهلای موانع گیر کردند. اسلحه کلاشی که پشت سرشان بود و برای احتیاط برده بودند، طوری در سیمهای خاردار گیر کرده بود که حتی نمیتوانستند تکان بخورند. در آن ساعت، آب جزر شده بود، با دشمن نیز بیش از چند متر فاصله نداشتند. هرقدر تلاش کردند که خود را رها کنند، نتوانستند. دریافتند که لحظه موعود فرا رسید، راه بازگشتی نیست. در حالی که اشک در چشمانشان حلقه زده بود، یکدیگر را در آغوش گرفتند و حلالیت طلبیدند.
آن روزها ایام فاطمیه بود، به حضرت زهرا(س) متوسل شدند. دوست احمد به هر زحمتی از شر سیمهای خاردار نجات پیدا کرد اما وضعیت احمد، بسیار دشوارتر بود و امکان رهایی او وجود نداشت. از احمد خداحافظی کرد و به سوی نیروهای خودی برگشت. احمد تصمیم گرفت هرطور شده از این گرفتاری نجات پیدا کند، چون اگر اسیر میشد، ممکن بود زیر شکنجه و شلاق، حرف بزند و عملیات لو برود. دوست احمد در حالی که به عقب برمیگشت، احساس کرد چیزی به سرعت به طرفش میآید. با خود گفت: «بدبخت شدم! عراقیها هستند! حتما احمد را گرفتهاند و حالا به طرف من میآیند».
به زیر آب رفت، تا او را نبینند. وقتی آهسته از زیر آب بیرون آمد، کسی به طرف او می آمد .خطاب به او فریاد میزند: «قف! لاتحرکوا! (ایست! بیحرکت!)»
احمد خود را در آغوش او انداخت و هر دو چند دقیقه با صدای بلند گریستند. پرسید: «احمد! چطوری نجات پیدا کردی؟» ـ
«نمیدانم چه شد! هرقدر تلاش کردم که خودم را از شر سیمهای خاردار خلاص کنم، نتوانستم. وضعیتم لحظه به لحظه بدتر میشد. نمیدانستم چه بکنم. موانع در حال تکان خوردن و بسیار خطرناک بود، چون توجه دشمن را به سمت من جلب میکرد. از همه کس و همه جا ناامید، به ائمه (علیهم السلام) متوسل شدم. یکی یکی سراغ آنها رفتم. یک لحظه یادم آمد که ایام فاطمیه است. دست دعا و نیازم را به طرف حضرت فاطمه(س) دراز کردم و با تمام وجودم از ایشان خواستم که نجاتم بدهند. گریه کردم. دعا کردم. در همین حال احساس کردم یکی پشت لباسم را گرفت، مرا بلند کرد و در آب اروند پرتم کرد. آن حالت را در هوشیاری کامل احساس کردم».
احمد این ماجرا را برای دوستش تعریف کرد، او را قسم داده بود که تا زنده است، آن را برای کسی بازگو نکند.
منبع: کتاب اروند خاطرات ـ صفحه ۲۰۸
برگرفته از سایت : piy.ir
منبع : سایت کرمانشاه شناسی
نام اين زن را به خاطر بسپاريد
همه آنهایی که سفری به کرمانشاه داشتهاند، وبراي اولين بار مجسمه زن تبر به دست را که در یکی از مکان های این شهر قرار گرفته، را دیدهاند از خود مي پرسند كه اين زن كيست و مگر چه كرده كه تنديس او را اينچنين نصب كردهاند.


معرفی همسنگران
بسم رب الشهدا و الصدقین


رمضانی سلهشور
دانلود در ادامه مطلب
زود پرستو شو بیا | |
![]() |
منبع : سایت موسسه فرهنگی عماد |
نبرد در آسمان | |
![]() |
منبع : سایت موسسه فرهنگی عماد |

او در عملیات پاكسازی محور پیرانشهر سردشت با گلوله به آرزوی قلبی خود دست یافت و پس از عمری تلاش خالصانه در ششم شهریور 1361 در پیرانشهر به شهادت رسید و از آن روز تاکنون، مزارش در گلزار شهدای بهشت زهرا (س) قطعه 24 ردیف 76 شماره 27 زیارتگاه عاشقان حقیقت است.

رویای صادقه دختر گیلانغربی ساکن روستای کوران از توابع شهرستان سرپلذهاب، دو شهید را پس از سالها غربت و گمنامی به خانه برگرداند.
بعد از گذشت 30 سال از این واقعه در یکی از شبهای ماه جاری یکی از شهدا در رویای یکی از دختران پاک و معصوم روستا که 17 سال دارد ظاهر شده و بیان میکند در فلان محل مدفون شده و از اهالی تبریز هستم و به دلیل غربت تقاضای انتقال به محل زادگاهم را دارم.
وی افزود: این دختر بلافاصله خانواده و معتمدان محلی را در جریان امر گذاشته ولی با بیتوجهی و بیمهری روبهرو میشود.
ادامه مطلب فراموش نشود

منبع : سایت خبرگزاری فارس
همه ما به شهدا بدهکاریم

کارگردان سریال "شوق پرواز" گفت: همه ما نسبت به قهرمانهای ملی مانند شهدا و دانشمندان حقی به گردن داریم و به این عزیزان بدهکاریم، بخصوص درمورد شهدا، برای اینکه جانشان را که مهمترین سرمایه آنان بوده است در راه کشورش فدا کردند و باید مورد تقدیر قرار گیرند.
یدالله صمدیدر حاشیه ساخت این سریال که درمورد شهید سرلشکر خلبان بابایی است، در گفت وگو با خبرنگار ایرنا افزود: فیلمهای زیادی با موضوعات مختلف مثل طنز، روانشناختی و اجتماعی کار کردهام اما این نخستین بار است که بطور جدی فیلمی درباره شهدا و دفاع مقدس می سازم.
وی اظهار داشت: وقتی فیلم "زندگی نامه سرلشکر خلبان شهید عباس بابایی" به من پیشنهاد شد از خودم پرسیدم «چرا من؟»، ساخت فیلم در زمینه دفاع مقدس کار من نیست، اما وقتی خلاصه فیلمنامه را خواندم، فیلمنامه بسیار غنی بود و بعد از آن یک کتاب و یک مجله درباره شهید بابایی خواندم که خاطرات همرزمان و خانواده آن شهید را بیان میکرد که برایم بسیار جالب بود.
صمدی گفت: از اینکه کارگردانی این سریال برعهده من قرار گرفته خوشحالم و سعی میکنم بهترین کار را ارائه دهم.
کارگردان سریال شوق پرواز افزود: در این فیلم، کودکی، عشق، ارتباط، طنز و حتی صحنههای اکشن زیادی وجود دارد که میتواند مخاطبان قابل توجهی را جذب کند.
صمدی با اشاره به مستند بودن سریال شهید بابایی خاطرنشان کرد: از سال 1337 زمان زیادی نگذشته است و هنوز مردم آن روزها را به یاد دارند و باید صحنه ها و حتی نوع پوشش ها طوری به تصویر کشیده شود که به اذهان نزدیک باشد.
وی گفت: استانداری، شهرداری، فرمانداری و سازمان بنیاد شهید استان قزوین در این مدت همکاری خوبی با عوامل سریال داشتند و امکانات را در اختیارمان قرار دادند.
به گزارش ایرنا، سریال شوق پرواز با موضوع زندگی نامه سرلشکر خلبان "شهید عباس بابایی" به کارگردانی یدالله صمدی و با حضور خانواده شهید بابایی در شهر قزوین کلید خورده است.
این مجموعه تلویزیونی به همت موسسه فرهنگی هنری شاهد و در 26قسمت 45 دقیقهای در حال ساخت است.
فرهاد توحیدی، مهدی محمدنژادیان و حسین تراب نژاد از کسانی هستند که این اثر را بر پایه زندگی واقعی شهید عباس بابایی نوشته اند.
لوکیشنهای این مجموعه در شهرهای قزوین، اصفهان، دزفول، بوشهر، مکه مکرمه و یک کشور اروپایی انجام میگیرد.
سرلشکر خلبان شهید عباس بابایی در سال 1329در قزوین دیده به جهان گشود، تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در این شهر گذراند، در سال 1348به دانشکده خلبانی نیروی هوایی راه یافت و پس از گذراندن دوره آموزش مقدماتی، برای تکمیل دوره به آمریکا اعزام شد.
پس از بازگشت از آمریکا به اصفهان رفت و با اوجگیری مبارزات علیه نظام ستمشاهی به عنوان یکی از پرسنل انقلابی نیروی هوایی، به صفوف مبارزین پیوست.
وی، با لیاقت و تعهد بیپایانی که در زمان تصدی فرماندهی پایگاه اصفهان از خود نشان داد، نهم آذرماه سال 62با ارتقا به درجه سرهنگی به سمت معاون عملیات نیروی هوایی منصوب و به تهران منتقل شد.
این شهید والامقام صبح پانزدهم خرداد ماه سال1366هنگام بازگشت از ماموریت برون مرزی، هدف گلوله ضد هوایی قرار گرفت و به درجه رفیع شهادت نایل آمد.
تنظیم برای تبیان : مسعود عجمی
منبع : تبیان
تواضع
او به حدی بود که کسی باور نمی کرد ذره ای شجاعت در وجود او باشد.هنگام
نبرد و ضمن ابراز شجاعت از سوی او،کسی باور نمی کرد ذره ای تواضع داشته
باشد.
او با این که صبر فوق العاده ای داشت،هنگامی که معصیت ظالمان را می
دید،آن چنان به خروش می آمد و به نبرد برمی خواست که متعجب می شدیم.
یک بار در ده کیلومتری بانه،دو نفری گیر تعداد زیادی ضد انقلاب افتادیم.
هیچ
کس در آن شرایط،حاضر به مبارزه نمی شد؛ولی ما با رشادت غلامعلی موضع
گرفتیم و دو نفری (در حالی که با جایی ارتباط نداشتیم) شروع به جنگیدن
کردیم.
در طول درگیری،خنده های غلامعلی مراعصبانی می کرد.به او می گفتم:"چطور در این موقعیت می توانی بخندی؟"
و او می گفت:" توکل بر خدا کن!این جوجه ها نمی توانند مقابل سربازان جندالله بایستند".
ما با شجاعت خارق العاده ی پیچک،توانستیم از آن مهلکه جان سالم به در بریم.
در
یک درگیری دیگر،در حالی که سه گلوله به پیچک خورده بود،مرتب این طرف و آن
طرف می دوید و بچه ها را هدایت می کرد و تا رسیدن نیروی کمکی،طی حدود
هفت،هشت ساعت درگیری،دو گلوله ی دیگر هم خورد.بعد از این که به بانه
بازگشتیم،وی حاضر نشد او را به بهداری پادگان ببریم و می گفت:" من حالم خوب
است؛به سایر بچه ها برسید."
اما در همین حال،از شدت ضعف بیهوش شد و با پیکر غرق در خون و مدهوش او را به بهداری رساندیم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
خاطره ای از شهید غلامعلی پیچک/ عقابان بازی دراز،ص79
منبع: پلاک شهادت
کارت دعوت عروسی 3 /شهید اطلاعات عملیات

دستنوشته حضرت آیتالله خامنهای بر حاشیه کتاب «نورالدین پسر ایران» طی مراسمی با حضور جمعی از فعالان فرهنگی در مؤسسهی حفظ و نشر آثار رهبر معظم انقلاب منتشر شد.
دستنوشتهی حضرت آیتالله خامنهای بر حاشیه کتاب «نورالدین پسر ایران» منتشر شد.
متن این تقریظ که عصر یکشنبه طی مراسمی با حضور جمعی از فعالان فرهنگی در مؤسسهی حفظ و نشر آثار رهبر معظم انقلاب به راوی «سیدنورالدین عافی»، همسر وی و نویسنده کتاب «معصومه سپهری» اهدا شد، به شرح زیر است:
«بسم الله الرحمن الرحیم
این نیز یکی از زیباترین نقاشیهای صفحهی پُرکار و اعجاز گونهی هشت سال دفاع مقدس است. هم راوی و هم نویسنده حقاً در هنرمندی، سنگ تمام گذاشتهاند. آمیختگی این خاطرات به طنز و شیرینزبانی که از قریحهی ذاتی راوی برخاسته و با هنرمندی و نازکاندیشیِ نویسنده، به خوبی و پختگی در متن جا گرفته است، و نیز صراحت و جرأت راوی در بیان گوشههائی که عادتاً در بیان خاطرهها نگفته میماند، از ویژگیهای برجستهی این کتاب است. تنها نقصی که به نظر رسید نپرداختن به نقش فداکارانهی همسری است که تلخیها و دشواریهای زندگی با رزمندهئی یکدنده و مجروح و شلوغ را به جان خریده و داوطلبانه همراهی دشوار و البته پر اَجر با او را پذیرفته است.
ساعات خوش و با صفائی را در مقاطع پیش از خواب با این کتاب گذراندم والحمدلله
90/10/20»
«نورالدین پسر ایران»کتاب خاطرات سید نورالدین عافی است؛ پسری شانزده ساله از اهالی روستای خنجان در حوالی تبریز در آذربایجان شرقی که حضور دفاع مقدس را در گردانهای خطشکن لشکر 31 عاشورا به عنوان نیروی آزاد، غواص و فرمانده دسته و در جبهههای مختلف تجربه کرده و بارها مجروح شده است. نورالدین نزدیک به هشتاد ماه از دوران جنگ تحمیلی را علیرغم جراحات سنگین و شهادت برادر کوچکترش سید صادق در برابر چشمانش در جبهه ماند و در عملیاتهای متعددی حضور داشت و جانباز هفتاد درصد دفاع مقدس است.
![[تصویر: 93256_126.jpg]](http://www.mashreghnews.ir/files/fa/news/1390/6/21/93256_126.jpg)
يک عکس برداشت، نشانم داد و گفت:منصور روي زانوي من شهيد شد؛ لبخند روي لبش بود.قبل از شهادتش گفتم:منصورفراموشم نکني... دستم را فشارداد و پر کشيد.همين طور که اشک مي ريخت، روکرد به من وگفت: مرگ و زندگي دست خداست؛ ولي وقتي من شهيد شدم، تنهام مي ذاري؟
خبر شهادت
"ستار امینی" خاطرهای از عملیات خیبر نقل میکرد که خیلی جالب بود. این که خاطره از کی بود، نمیدانم:

"قبل از آغاز عملیات، فرماندهان برخی لشکرها تصمیم
گرفتند سری به منطقهای بزنند که قرار بود چند روز بعد آنجا عملیات شود.
طبق روال همیشه، برای اینکه دشمن از ترددهای زیاد و بیجا پی به عملیات
نبرد، منطقه را بسته و قفل اعلام کرده بودند و هیچکس بدون مجوز فرماندهان
لشکرها حق تردد نداشت. آقا "مهدی باکری"، فرمانده لشکر عاشورا، پشت فرمان
نشسته بود و حاج همت و دیگران هم در ماشین بودند. وقتی به دژبانی لشکر
عاشورا رسیدند که مسئولیت حفظ منطقه را برعهده داشت، بسیجیای که آنجا
بود، مانع ورود آنها شد. وقتی باکری گفت که زنجیر را بیندازد تا آنها رد
شوند، بسیجی گفت: بدون مجوز آقا مهدی باکری نمیتونید وارد منطقه بشید.
مهدی
باکری کاغذی از جیبش درآورد و با خودکار بر روی آن نوشت که این برادران
میتوانند وارد منطقهی عملیاتی شوند. وقتی نامه را به بسیجی داد، او خندید
و گفت: آهان، فکر کردی من خرم؟ خودت مینویسی، خودتم امضا میکنی؟ نه،
نمیشه. باید خود آقا مهدی دستور بده.
هر چی باکری گفت، بسیجی نپذیرفت
که سرانجام باکری عصبانی شد، از ماشین بیرون رفت و به دنبال مسئول کل
دژبانی، نام او را فریاد زد. بچهبسیجی لشکر عاشورا خندیده بود و گفته بود:
بیا بابا ... بیا ... فهمیدم خود باکری هستی. بیا برو.
حاج همت و بقیه، از خنده رودهبر شده بودند. خود مهدی باکری هم زده بوده زیر خنده."
ستار امینی دوشنبه 6 بهمن 1365 در عملیات کربلای 5 در سه راه مرگ شلمچه به شهادت رسید.
منبع : وبلاگ حمید داودآبادی
موجهايي از آب و آتش-اروند
اروند را رودي وحشي خواندهاند. با جزر و مدي هولناك. با دو مسير متفاوت. عمقي وحشتناك، اما حالا خروشي هميشگي... بهتر است بگويم اروند رودي وحشي بود، اما اينك بر خلاف ظاهر ناآرام و متلاطمش، دروني رام و مغموم دارد و بيتاب است، اروند! آرام باش، آرام! ما نيز داغداريم.
اروند آبيرنگ در ميان دو امتداد سبز جاي گرفته. اين دو خط سبز نخلستانهاي اطراف اروند هستند. يكي در خاك ايران و ديگري در خاك عراق (بصره). چه بسيار وصيتنامهها زير همين درختان نوشته شده است. چه بسيار رازها كه با صاحبانشان پاي همين نخلها دفن شده است. چه بسيار نالهها، مناجاتها و...
بسم الله الرحمن الرحیم
ز غربتش چه بگویم که سینه ها خون است برای صادق زهرا مدینه محزون است
دلم دوباره به یاد رئیس مذهب سوخت که داغ غربت لیلی حدیث مجنون است
گروه تحقیقاتی فانوس راه۳۵۱ شهادت جانگداز ششمین اختر تابناک امامت و ولایت، بنیانگذار مذهب شیعه اثنی عشری را به محضر حضرت بقیة الله الاعظم (روحی و ارواحنا لتراب مقدمه الفداه) و نائب برحقش امام خامنه ای (متع الله المسلمين بطول بقا وجوده الشريف) و همچنین بر مسلمین بالاخص شیعیان جهان تسلیت عرض می نمایید.
با تشکر از وبلاگ فانوس راه 351
۱۳۹۰/۰۷/۰۱


بیانات حضرت آقا در نخستین اجلاس بیداری اسلامی

صدها عالم، دانشمند، روشنفکر، صاحبنظر، جامعهشناس و مورخ از کشورهای مختلف جهان بهویژه جهان اسلام با سخنان حضرت آیتالله خامنهای رهبر معظم انقلاب اسلامی، بررسی ابعاد مختلف بیداری اسلامی را در نخستین اجلاس بینالمللی تهران آغاز کردند.
متن سخنرانی حضرت آقا + دانلود فایل صوتی و تصویری سخنرانی ایشان
در ادامه مطالب
(جهت دریافت فایل ها به پایان متن سخنرانی مراجعه فرمایید)
به گزارش خبرنگار مشرق، شرکت الکترونیک آرتس (Electronic Arts) در جدیدترین شماره از سری بازیهای «میدان نبرد» (Battlefield) کشور ایران و تهران را تبدیل به صحنه جنگ کرده است.
در این بازی نیروهای آمریکایی که همیشه نقش حامیان صلح و ثبات و حقوق بشر را در فیلمها و بازیها دارند، این بار به خود جرات داده و به جنگ با مردم ایران روی آوردهاند. این بازی یک بازی تیراندازی اول شخص و دوازدهمین شماره از سری بازیهای Battlefield است و داستان آن حول 2 شخصیت اصلی در سال 2014 میچرخد.
